پيام
غزل صداقت
89/7/27
محمد شكوهي
من که از آتش دل چون خم مي درجوشم/
مهر بر لب زده ، خون مي خورم و خاموشم
محمد شكوهي
قصد جان است طمع در لب جانان کردن /تو مرا بين که در اين کار به جان ميکوشم /من کي آزاد شوم از غم دل/ چون هر دم هندوي زلف بتي حلقه کند در گوشم /حاش لله که نيم معتقد طاعت خويش اين قدر هست /که گه گه قدحي مي نوشم
محمد شكوهي
هست اميدم که عليرغم عدو /روز جزا فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم /پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت /من چرا ملک جهان را به جوي نفروشم /خرقه پوشي من از غايت دين داري نيست /پردهاي بر سر صد عيب نهان ميپوشم /من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم/ چه کنم گر سخن پير مغان ننيوشم /گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق /شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم