یکى از علماى مشهد به نام شیخ کاظم قزوینى، در اصفهان درس مىخواند. مدتى در اصفهان قحطى شد. پول بود، اما چیزى براى خریدن وجود نداشت. مدتى دنبال این بود که چیزى به دست آورد و با آن شکم خود را سیر کند
. شنید در اطراف شهر شترى را نحر کردهاند. خود را به آنجا رسانید و توانست مقدارى از آن گوشت بخرد و با خود بیاورد. با خوشحالى گوشت را زیر عبایش پنهان کرد و به طرف مدرسه به راه افتاد، در حالى که گرسنگى به او فشار مىآورد.
در بین راه چشمش به مردى افتاد که کنار خیابان بىحال بر دیوارى تکیه کرده و سر بچههایش را که نیمه جانى بیش نداشتند روى زانو گذاشته بود. آن مرد با دیدن شیخ از او کمک خواست و به بچههایش اشاره کرد که یعنى از گرسنگى دارند جان مىدهند. به آسمان اشاره کرد که یعنى خدا را در نظر داشته باش. شیخ فورا به مدرسه رفت و مقدارى گوشت پخت و نزد آنها بازگشت. دید رنگ و روى بچهها زرد شده و دیگر رمقى ندارند. گوشت را به آن مرد داد و او هم دهان بچهها را باز مىکرد و لقمه را با فشار وارد دهان آنها مىکرد؛ چون خودشان نمىتوانستند لقمه را در دهان بگذارند.
چند لحظه بعد قدرى چشم بچهها باز شد و به حال آمدند. بقیه گوشت را هم به آنها داد. از اینکه دید بچهها جان تازهاى یافته و سر حال شدهاند خوشحال شد و خدا را شکر کرد. در حالى که خود نیز از گرسنگى رمقى نداشت به حجره برگشت. ناگهان پیرمردى که پیش از این هرگز او را ندیده بود و بعدا هم ندید، بقچهاى آورد و در مقابل او بر زمین گذاشت و گفت این بقچه مال شماست. پرسید: از طرف چه کسى؟ پیرمرد نگاهى به آسمان کرد؛ یعنى از طرف خداست، و رفت. بقچه را باز کرد، دید درون آن تعدادى نان روغن زده معطر و گرم هست. نانها را برد و با دوستانش خورد. مىگفت در طول عمر هیچ وقت چنین غذاى خوشمزهاى نخورده بود.
«البته معمولا چنین نیست، و خدا جواب نیکىها را در این دنیا و بىدرنگ نمىدهد؛ چرا که انسانها باید امتحان شوند. اگر فورا جواب نیکى انسان به دستش برسد که دیگر نیکى کردن هنر نیست».
--------------------------------------------------------------
خواب کم

در بین راه چشمش به مردى افتاد که کنار خیابان بىحال بر دیوارى تکیه کرده و سر بچههایش را که نیمه جانى بیش نداشتند روى زانو گذاشته بود. آن مرد با دیدن شیخ از او کمک خواست و به بچههایش اشاره کرد که یعنى از گرسنگى دارند جان مىدهند. به آسمان اشاره کرد که یعنى خدا را در نظر داشته باش. شیخ فورا به مدرسه رفت و مقدارى گوشت پخت و نزد آنها بازگشت. دید رنگ و روى بچهها زرد شده و دیگر رمقى ندارند. گوشت را به آن مرد داد و او هم دهان بچهها را باز مىکرد و لقمه را با فشار وارد دهان آنها مىکرد؛ چون خودشان نمىتوانستند لقمه را در دهان بگذارند.
چند لحظه بعد قدرى چشم بچهها باز شد و به حال آمدند. بقیه گوشت را هم به آنها داد. از اینکه دید بچهها جان تازهاى یافته و سر حال شدهاند خوشحال شد و خدا را شکر کرد. در حالى که خود نیز از گرسنگى رمقى نداشت به حجره برگشت. ناگهان پیرمردى که پیش از این هرگز او را ندیده بود و بعدا هم ندید، بقچهاى آورد و در مقابل او بر زمین گذاشت و گفت این بقچه مال شماست. پرسید: از طرف چه کسى؟ پیرمرد نگاهى به آسمان کرد؛ یعنى از طرف خداست، و رفت. بقچه را باز کرد، دید درون آن تعدادى نان روغن زده معطر و گرم هست. نانها را برد و با دوستانش خورد. مىگفت در طول عمر هیچ وقت چنین غذاى خوشمزهاى نخورده بود.
«البته معمولا چنین نیست، و خدا جواب نیکىها را در این دنیا و بىدرنگ نمىدهد؛ چرا که انسانها باید امتحان شوند. اگر فورا جواب نیکى انسان به دستش برسد که دیگر نیکى کردن هنر نیست».
--------------------------------------------------------------
خواب کم
مرحوم والد قدس سره در جوانى بسیار قوى بودند و ماجراهاى مختلفى نقل مىکردند از آن جمله، مىفرمودند:
در جوانى خواب خود را کمکم کاهش مىدادم تا آنکه به حدود دو ساعت و نیم رساندم. ایشان گام به گام نه یکباره نیاز خود را به این مقدار خواب رسانده بودند. وقتى آدمى به مقدار معینى خواب نیاز دارد چرا باید از آن اندازه بیشتر یا کمتر شود؟
---------------------------------------------------------------
خواستن خالصانه
در جوانى خواب خود را کمکم کاهش مىدادم تا آنکه به حدود دو ساعت و نیم رساندم. ایشان گام به گام نه یکباره نیاز خود را به این مقدار خواب رسانده بودند. وقتى آدمى به مقدار معینى خواب نیاز دارد چرا باید از آن اندازه بیشتر یا کمتر شود؟
---------------------------------------------------------------
خواستن خالصانه
ماجرایى واقعى نقل شده است که: «شخصى روحانى در عصر مرحوم آخوند یا مرحوم سید محمد کاظم یزدى، از نجف اشرف به مسجد سهله (که در صحرا قرار داشت) مىرفت تا عبادت کند. او شب را تا به صبح در آن جا ماند. آن شب، مهتابى بود و او در حال عبادت، که ناگهان احساس کرد صداى غریبى از نزدیکى مسجد به گوش مىرسد. کمى که دقت کرد دریافت که صداى حیوان درندهاى است و پس از اندکى شیرى را دید که به سرعت وارد مسجد سهله شد و از پلهها بالا رفت و در مقابل او قرار گرفت. مرد روحانى که سخت ترسیده بود، با فریاد به شیر گفت: «به حق امیرالمؤمنین برگرد». شیر نیز از همان راهى که آمده بود بازگشت».
«توجه کنید، شیر گرسنه بود و طعمه هم آماده، ولى با یک خواستن خالصانه، شیر برگشت. براى رسیدن انسان به چنین مرحلهاى واقعاً نیاز به کار و تلاش است».
«توجه کنید، شیر گرسنه بود و طعمه هم آماده، ولى با یک خواستن خالصانه، شیر برگشت. براى رسیدن انسان به چنین مرحلهاى واقعاً نیاز به کار و تلاش است».