مُهر بر لب زده

دردی بود در دل ، ذکری بود بر لب ... گفتم تابدانم تا بدانی ...

مرحوم آیت الله العظمی اراکی می فرمودند: 
مرحوم آخوند ملا محمد کبیر، قطعه زمینی در اطراف سلطان آباد اراک داشتند که در آن، زراعت می کرد و نان سال اهل و عیال خود را از آن زمین به دست می آورد. 
یک وقت که حاصل زمین را خرمن کرده بود ودر دشت، خرمن های دیگری نیز وجود داشت، کسی عمداً یا سهواً آتش روشن می کند، باد می وزد و آتش به خرمن ها می افتد و خرمن ها یکی پس از دیگری در آتش می سوزد. 
شخصی نزد مرحوم آخوند کبیر می رود و می گوید: چرا نشسته ای! نزدیک است خرمن شما آتش بگیرد. 
آخوند کبیر تا این سخن را می شنود عبا و عمامه اش را می پوشد و قرآن به دست بر سر خرمن می رود و رو به آتش می ایستد و خطاب به آن می گوید: 
ای آتش! این نان اهل و عیال من است، تو را به این قرآن قسم می دهم این خرمن را نسوزانی . 

در حالی که تمام خرمن های دیگر خاکستر شده بود این یک خرمن سالم ماند! هر کس می آمد و می دید، انگشت حیرت به دندان می گزید و متحیر می شد که چطور این خرمن سالم مانده است. 
این بزرگواران تربیت شده و درس گرفته از مکتب حضرت ابراهیم علیه السلام هستند که چون خداوند به آتش امر کرد: {یا نار کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم}، آموخته اند که هر چیزی ممکن است به امر خداوند و به اذن او انجام گیرد.
بزرگان دین نیز هنگام مشکلات، با توجه به آیات قرآن و زندگی معصومین علیهم السلام، مصائب را از خود دور یا تحمل آن را به خود شیرین می کردند!
یا رب این آتش که در جان من است / سرد کن آن سان که کردی بر خلیل
 


مرحوم آیت الله العظمی سید احمد خوانساری بیماری زخم معده داشتند که احتیاج به عمل جراحی داشت، از طرفی ایشان سالخورده و از لحاظ جسمی ناتوان بودند و تحمل جراحی بدون بیهوشی نیز ممکن نبود.

پیش از آن که عمل جراحی آغاز شود، ایشان اجازه بی هوش کردن را به پزشک ندادند [چون به نظر ایشان در وضعیت بی هوشی، تثقلید مقلدینشان دچار اشکال می شد] از این رو به پزشکان معالج فرمودند: 
هر گاه من مشغول قرائت سوره مبارکه انعام شدم، شما مشغول عمل شوید من توجه ام به قرآن است و در این صورت هیچ مشکلی پیش نمی آید. [ایشان آن چنان به قرآن توجه پیدا میکردند که احساس درد نمی کردند.] همان طور هم شد و با تمام شدن عمل جراحی، قرائت سوره مبارکه انعام نیز به پایان رسید!


از پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله وسلم)نقل شده است: مردی که کارش داد و ستد با مردمان بود، در همه عمر، عمل خیری نکرد و چون مودی خود را برای وصول طلب ها می فرستاد، می گفت: آنچه را به آسانی می توانی بستانی، بستان و آنچه را که باید به دشواری به دست آوری، واگذار و درگذر تا مگر خدا از ما درگذرد. چون بمرد، خدایش گفت: آیا هیچ کار خیری کرده ای؟ گفت نه... اما غلامی داشتم که چون او را به دریافت مطالبات خود می فرستادم، به او می گفتم آنچه را که به آسانی می توانی بستانی، بستان و آنچه را که باید به دشواری به دست آوری، واگذار و درگذر تا مگر خدا از ما درگذرد. خداوند گفت: اینک من از تو درگذشتم...1

پی نوشت

1- صدر بلاغی، پیامبر رحمت، ص 32


نظر

امام صادق(ع) فرمود: شبی رسول خدا(ص) در خانه ام سلمه بود. ام سلمه نیمه های شب آن حضرت را در بسترش نیافت، ترسید که مبادا آسیبی به آن حضرت وارد شده باشد. برخاست و به جست وجوی پیامبر اعظم(ص) پرداخت، تا اینکه آن بزرگوار را در گوشه خانه یافت که ایستاده و دست هایش را به سوی آسمان بلند کرده و گریه می کند و به خدا عرض می نماید: «اللهم و لاتکلنی الی نفسی طرفه عین ابداً» خدایا به اندازه یک چشم برهم زدن مرا به خودم وانگذار.
ام سلمه با دیدن آن حالت، منقلب و گریان شد. رسول خدا(ص) نزد ام سلمه آمد و فرمود چرا گریه می کنی؟
عرض کرد: چگونه گریه نکنم، با اینکه شما با آن مقام ارجمندی که در پیشگاه خداداری، این گونه گریه می کنی؟
پیامبر اعظم(ص) فرمود: ای ام سلمه! چگونه خود را ایمن بدانم با اینکه خداوند به اندازه یک چشم به هم زدن یونس(ع) را به خودش واگذار نمود و حضرت یونس (بر اثر ترک اولی) به آن عذاب سخت الهی گرفتار شد!


روزی پیامبراعظم(صلی الله علیه و آله) خادمی را از پی کاری مختصر به جایی نزدیک فرستاد و او حدود نصف روز غایب شد، چندان که حضرت ازطول مدت غیبت وی به خشم آمد، به گونه ای که نزدیکان پیامبر(ص) گمان بردند چون خادم بازآید، کیفری سخت خواهد دید. چون خادم بازآمد، رسول اکرم(ص) با مسواکی که در دست داشت، به سوی او اشاره کرد و فرمود: «اگر بیم قصاص از سوی خدا نمی بود، تو را با این مسواک ضربتی دردناک می زدم.»(1)
روشن است که مسواک چوبی کوچک است و ضربتی از آن، حتی کودک را نمی آزارد تا چه رسد به جوانی قوی، ولی با وجود این، حضرت خشم خود را فرومی خورد و از زدن خادم با آن مسواک به علت ترس از انتقام و قصاص خدا خودداری می کند.

پی نوشت

1- پیامبر رحمت، ص87


پس از جنگ بدر و پیروزی مسلمانان، جمعی از یهود گفتند: آن پیامبر امی که ما وصف او را در کتاب دینی خود «تورات» خوانده ایم که در جنگ مغلوب نمی شود، همین پیامبر است. بعضی دیگر گفتند: عجله و شتاب نکنید تا نبرد و واقعه دیگری واقع شود، آن گاه قضاوت کنید. هنگامی که جنگ احد پیش آمد و با شکست مسلمانان پایان یافت، یهودیان گفتند: نه به خدا قسم آن پیامبری که در کتاب ما بشارت به آن داده شده این نیست. به دنبال این واقعه، نه تنها مسلمان نشدند، بلکه بر خشونت و فاصله گرفتن از پیامبر و مسلمانان افزودند. حتی پیمانی را که با رسول خدا در مورد عدم تعرض داشتند، پیش از پایان مدت نقض کردند، و شصت نفر سوار به اتفاق کعب بن اشرف به سوی مکه رهسپار شدند و با مشرکان برای مبارزه با اسلام هم پیمان گردیده و به مدینه مراجعت کردند. در این هنگام این آیه نازل شد: «ای پیامبر به آنها بگو (از پیروزی جنگ احد شاد نباشید) به زودی مغلوب می شوید و در جهنم محشور خواهید شد (آل عمران- 12) بنابراین پیامبر اعظم با این آیه پاسخ دندان شکنی به آنها داد که به زودی همگی مغلوب و اسلام پیروز و سربلند می شود.(1)

پی نوشت

1- تفسیر نمونه، ج2، ص223


محمدبن کعب» گفت: روزی با جمعی از یاران پیامبراعظم(ص) به اتفاق آن حضرت در مسجد نشسته بودیم. در این زمان حضرت فرمود: «اکنون مردی از این در داخل می شود که اهل بهشت است.» پس «عبدالله بن سلام» وارد شد.
بعضی از یاران حضرت نزد او رفتند و گفتند: ای عبدالله! ما را از کارهای خود که امید واعتماد داری تا به وسیله آن وارد بهشت شوی، آگاه کن. او در جواب گفت: من مردی ناتوان و کم عمل هستم. ولی بهترین چیزی که به واسطه آن به خداوند امید دارم تا مرا مورد آمرزش قرار دهد، دو چیز است: اول آنکه سلامت و پاکی نفس دارم و هرگز بدخواه کسی نیستم، دوم آنکه گفتار بیهوده را ترک کرده ام و از چیزهایی که برایم ضروری نیست، سخن نمی گویم.(1) در این رابطه پیامبر اسلام(ص) فرمود: طوبی لمن امسک الفضل من لسانه و انفق الفضل من ماله. خوشا به حال کسی که زیادی زبانش را نگه دارد و زیادی مالش را انفاق کند. (2)

پی نوشت

1- محجه البیضاء ج 5، ص 201
2- مجموعه و رام ، ج 1، ص 108


منهال بن عمرو گوید: من بر امام سجاد(ع) وارد شدم، پس از آن که از مکه مراجعت کرده بودم.
امام فرمود: حرمله (قاتل علی اصغر) در چه حالی است؟
عرض کردم: از کوفه که می آمدم هنوز زنده بود.
امام دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و نفرین کرد و گفت: خدایا حرارت آتش را به او بچشان. «اللهم اذقه حرالحدید» خدایا حرارات آهن را به او بچشان.
مهال گوید: پس به کوفه بازگشتم. مختار تازه قیام کرده بود و با من دوست بود. با او به مکان عبادی کوفه رفتیم، پس جمعی با شتاب آمدند و گفتند: ای امیر بشارت باد که حرمله دستگیر شد. سپس حرمله را نزد مختار آوردند، اول دستها و پاهای حرمله را باشمشیر قطع کردند و سپس او را در آتش انداختند. منهال گوید: به یاد نفرین امام سجاد(ع) افتادم و سبحان الله گفتم: مختار گفت: این تسبیح از روی تعجب بود؟! من نفرین امام سجاد(ع) را برای مختار نقل کردم. مختار خوشحال شد و دو رکعت نماز خواند و سجده کرد که دعای امام به دست او مستجاب شد و شکر خدا کرد که این توفیق نصیب او شد


شخصی حضور پیامبراعظم(صلی الله علیه وآله وسلم)آمد. حضرت فرمود: «آیا می خواهی تو را به امری راهنمایی کنم تا خداوند به وسیله آن، تو را به بهشت ببرد. «آن شخص گفت! آری یا رسول الله! حضرت فرمود: «از آنچه خداوند به تو نعمت داده، به دیگران عطا کن.» عرض کرد: اگر خودم نیازمندتر باشم، چه کنم؟ حضرت فرمود: «شخص مظلومی را یاری کن.» گفت: «اگر خودم مظلوم تر و ناتوان تر بودم چه کنم؟ فرمود: شخص نادان و ناآگاهی را راهنمایی کن. گفت: اگر خودم از او نادان تر و ناآگاه تر بودم، چه کنم؟ حضرت فرمود: «از زبانت مراقبت کن و جز در موارد نیک از آن استفاده نکن» پس حضرت فرمود: «آیا خوشحال نمی شوی که یکی از این ویژگی ها را انجام دهی تا به واسطه آن به بهشت بروی.» (1)

پی نوشت

1- کافی، ج3، ص175


شخصی به نام عبدالرحمن، مدتی در مدینه معلم کودکان و نوجوانان بود، یکی از فرزندان امام حسین (ع) به نام «جعفر» به مکتب او رفت. معلم، آیه شریفه «الحمدلله رب العالمین» را به جعفر آموخت. امام حسین (ع) به سبب این آموزش هزار دینار و هزار حله (پیراهن مرغوب) به آن معلم داد. شخصی از امام پرسید، آیا آن همه پاداش به معلم دادن، رواست؟ امام حسین (ع) در پاسخ فرمود: آن چه دادم چگونه برابری می کند با ارزش آنچه او به پسرم جمله «الحمدلله رب العالمین» را آموخت.
پیامبر اعظم (ص) نیز دراین باره فرمود: وقتی معلم، بسم الله الرحمن الرحیم را به کودکی بیاموزد خداوند برای او و آن کودک و پدر و مادر کودک، برائت از آتش را می نویسد. (1)

پی نوشت

1- تفسیر برهان، ج 1، ص 43